یادی از کودکی
چه کارتونهای زیبای بود خاطرات خوب کودکی مگه میشه فراموش کرد ..دنیامون این کارتونها بودند ..چقدر انتظار میکشیدیم تا این برنامه ها شروع شوند...عالمی داشتیم.....................













يادم آمد: شوق روزگار کودکی ، مستی بهار کودکی
يادم آمد: آن همه صفای دل که بود ، خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال ديگر در چمن داشت ، آسمان جلال ديگر پيش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد ، دريغا *** قيل و قال کودکی برنگردد ، دريغا
به چشم من همه رنگی فريبا بود *** دل دور از حسد من شکيبا بود
نه مرا سوز سينه بود *** نه دلم جای کينه بود
شور و حال کودکی برنگردد ، دريغا *** قيل و قال کودکی برنگردد ، دريغا
روز و شب بوده دعای من با خدای من
کز کرم کند حاجتم روا *** آنچه مانده از عمر من به جا ،
گيرد و پس دهد به من دمی *** مستی ، کودکانه ، مرا
شور و حال کودکی برنگردد ، دريغا *** قيل و قال کودکی برنگردد ، دريغا
ترانه زیبا از دلکش
کلیپهای زیبای ایران کلیپ
|
خودکشی ممنوع |
مسلمونا |
|
پنجره |
فاصله |
![]()
اهنگهای زیبای ایرانی
| البوم ای عاشقان از عصار | |
| جادوی سکوت از شکیلا | یه قطره از دریا بیژن مرتضوی |
![]()
نوانما
![]() |
![]() |
![]() |
زيراين طاق کبود، يکی بود يکی نبود.....
مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود.
اون اسير يه قفس، شب و روزش بی نفس، همهء آروزهاش پر کشيدن بود و بس.
تا يه روز يه شاپرک.........نگاشو به گوشه ای دوخت.
چشاش افتاد به قفس،........ دل اون بدجوری سوخت.
زود پريد روی درخت ، تو قفس سرک کشيد، تو چشم مرغ اسير، غم دلتنگی رو ديد.
ديگه طاقت نياورد.............
رفت توی قفس نشست ، تا که از حرفای مرغ ، شاپرک دلش شکست.
شاپرک گفت که بيا ، تا باهم پر بکشيم، بريم تا اون بالاها، سوار ابرا بشيم.
يه دفعه مرغ اسير، نگاهش بهاری شد، بارون از برق چشاش، روی گونش جاری شد.
شاپرک دلش گرفت، وقتی اشک اونو ديد ..........
با خودش يه عهدی بست، نفس سردی کشيد.
ديگه بعد از اون قفس، رنگ تنهايی نداشت.
توی دوستی شاپرک، ذره هم کم نمی ذاشت.
تا يه روز يه باد سرد، ميون قفس وزيد ، آسمون سرخابی شد، سوز برف از راه رسيد.
شاپرک يخ زد و يخ..................................
مرد و موندگار نشد ، چشماش و روهم گذاشت ، ديگه اون بيدار نشد.....................
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد .
نگاهش به آسمون.
تا که دق کردش و مرد.
تا که دق کردش و مرد.....


دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم وتو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد.دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم.دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را داردهميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم.من برايت دعا می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی
پس برايم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند........

............................زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه ميآويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصلة رخوتناك دو همآغوشي
يا نگاه گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بيمعني ميگويد
«صبح بخير»
زندگي شايد آن لحظة مسدوديست
كه نگاه من در نيني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه باندازة يك تنهاييست
دل من
كه باندازة يك عشقست
به بهانههاي سادة خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچة خانهمان كاشتهاي
و به آواز قناريها
كه باندازة يك پنجره ميخوانند......................
خاطرات گذشته.... زیبا ....دلنشین ....
نمی دونم از کجا و از چی بنویسم از حیاط قدیمی مادر بزرگ یا نان سنگک سر کوچه..که هنوز بوی نون توی کوچه را حس می کنم...عصرانه چقدر می چسبه نون پنیرو چای.......از مهر مادری که هر چی بگویم کم گفتم..از سقا خونه که هر وقت حاجتی داشتیم با چند تا شمع دلمان اروم می گرفت....از روستای با صفای که در موقع عروسی با رقص محلی شاد می شدیم...از بازار قدیمی که هنوز هم پا برجاست ...خلاصه از خاطرات زیبا و دلنشین هر چی بگویم کم گفته ام .....همیشه جاودان و ماندنی...........
پرواز را بخاطر بسپار
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
فروغ فرخزاد
ای ایران ای مرز پر گوهر..ای خاکت سرچشمه هنر
هر چی بخواهم از زیباییهایت بگویم کم است..تمام شهرهای زیبایت تهران شیراز اصفهان ...شمال و جنوبت...دریای خزر و خلیج فارس ...بهار تابستان پاییز وزمستانت....همه زیباست...مردم باصفا و مهربونت که هیچ کجای دنیا چنین مردم خوبی پیدا نمی شود......همه هنرمند همه عاشق ........دوستت دارم ایرانم...
بعضی وقتها دلم برای خودم تنگه...همیشه برای شما نوشتم دیگه برای خودم می نویسم..برای دلم.. امیدوارم بتوانم دلمو راضی کنم...براش از دنیا و غربتش بگم..همیشه دوست دارم باشم و کاری انجام بدهم که مفید باشم..به امید حق

سلام هموطن های عزیز ..ممنون از اینهمه لطف و صفای ایرانی...به خودم می بالم..
تولد زيباست وززيباترخاطرات۳۱ساله اي كه وقتي ورق مي خورد خوشحال وشادمان از لحظاتي كه استفاده شده ودر پناه حق ادامه خواهد داشت.....قدر لحظات خوب زندگي را بدانيم.......
تولد۳۱ سالکی مهربونم مبارک...حتما بیایید...تولدبروی تولد کلیک کنید..
شعرزيبايي كه باتمام احساسم تقديم مي كنم به مهربونم"
باز کن پنجره ها را که نسيم
روز ميلاد اقاقيها را
جشن می گيرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
(-=-* فریــدون مشیــری *-=-)
...........................................و گاهی سفر باید کرد .
گاهی سفر باید کرد سفری به خود به اعماق خود آنگونه که سفر بیست هزار فرسنگ زیر دریا کرده اند.
سفر باید کرد سفر باید کرد تا خود را کشف کرد .سفری به دور دستی عمر ۲۹ ساله خویش .
سفر باید کرد.
اما این نیز سوالی ست چرا باید سفر کرد؟؟
این یک نیاز است . در سفر انسان از هر آنچه برای او تکراری هستند رها می شود می رسد به اصل خویش .سفر نیاز انسان است.
سفر نیاز انسان است چرا که به او می فهماند که تا کجا اشتباه رفته و کجا را درست انتخاب کرده.
سفر باید کرد تا بفهمد آنچه را که با نام عشق می شناسد حقیقت است یا چیزی غیر آن.
سفر باید کرد سفر باید کرد تا بتوان فراموش کرد هر آنچه را که گاهی لازم است به فراموش خانه دل نه به فراموش خانه عقل سپرد.
سفر باید کرد تا دوری دوستان را حس کرد تا درک کنیم کسانی را که در کنار آنها بودن را درک می کنیم چقدر برایمان عزیز هستند .
اگر سفر کردی و یک سفر طولانی یک سفر به دارازی روزهای گرم تابستان یک سفر به درازی شب های سرد زمستان و باز فراموش نکردی کسانی را که می گویی برایشان در قلبت برایشان جایی را باز کرده ای بدان که حقیقتی را گفته ای که گذر زمان هیچ گاه رنگ تکراری بودن به آن نمی دهد.
ولی اگه ذره ای و تنها ذره ای در دلت تردید حاصل شد بدان که تنها دلی را اجاره کرده بودی و دیر یا زود خودت آن را به صاحب دل پس می دهی.
اين نوشته ها را براي كسي نوشتم كه خودشو باور نداره وخيال ميكنه عشق وزندگي به دو كلمه بستگي داره,با اينحال خيلي دوسش دارم و خودش هم مي دونه,غربت جاي دل شكستن نيست........

چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم جام می از کف دست
در بیخبری مرد چه هشياروچه مست
* * *
گاوی ست درآسمان و ناماش پروين
يک گاو دگر نهفته در زير زمین
چشم خردت باز کن از روی يقين
زير و زبر دو گاو مشتی خر بين
آن مايه ز دنيا که خوری يا پوشی
معذوری اگر در طلباش میکوشی
باقی همه رايگان نيرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی
* * *خیام