کیه که این کارتونها رو از یاد ببره!
وقتي که به اين صفحه سر زدم و گلچين عکسهائي از بهترين کارتونهائي که توي دوران بچگي مي ديديم رو ديدم بي اختيار اونقدر هيجان زده شدم و احساسات برم داشت، حالا ديگه کارتونهاي جورواجور که ديگه يک پاي ثابت برنامه هاي بچه ها و بزرگترها بودش که همه ميديدن، براي نمونه يه تئاتر عروسکي نشون ميداد به نام " هادي و هدا" که اگه الان اين برنامه رو ببينيد ميگيد که با چه چيزهائي خودتون رو سرگرم مي کرديد اما نمي دونيد که براي تمامي ملت ايران اين برنامه از چنان مشهوريتي برخورداره که نگو و نپرس و حتي يک جمعه هم اونو از دست نمي دادن، تو همين وبلاگستون کافيه بپرسيد تا متوجه بشيد که من چي ميگم.

کارتون " مهاجران" و يا همون خانواده دکتر ارنست رو ببينيم که قضيه يه خانواده اي بودش که در راه رفتن به استراليا کشتيشون نابود ميشه و اونها براي چند سال مجبورن توي يه جزيره زندگي کنن، و هر وقت که اينو مي ديدم حسرت اون زندگي تو جزيره رو مي خوردم و يا مثلا همين کارتون " نيک و نيکو" که دنياي زندگي حشرات بودش و قهرمان اونهم يه زنبور کوچولو به نام نيکو و يه زنبود خپل و شکمو به نام نيک، واي کجائي چهار دست و پا با اون پرشهات و قلب مهربونت. ديگه خيلي بايد ساده باشم اگه بپرسم که " واتو واتو" رو يادتون مياد يا نه،اين برنامه اي بود که از وقتي يادم مياد تلوزيون رو ديدم نشون مي داد و وقتي که واتو واتو مي خواست به هزاران واتو واتوي ديگه تبديل بشه چشمهامون چهار تا ميشد، من نمي دونم چرا اين کارتو " تنسي تاکسيدو" رو ديگه نشون ندادن اما من که عاشق حرف زدن و کارهاي اين پنگوئنهاي دوست داشتني بودم با اون لباسي که اگه اشتباه نکنم بعدا فهميدم که به اون لباس ميگن تاکسيدو که پشتش دو تا چاک داره، "واي واي چه کار ترسناکي اون گل محبوب رو کند"!! اين جمله رو که به صورت شعار بايد بخونيد رو که يادتون مياد، بله وقتي که پيلا پيلا يکي از گلهاي زيباي جزيره اي که " کناه و سرندپيتي" با اون چشمهاي خوشکلش توش زندگي مي کردن رو کند همه موجودات و حتي درختهاي جزيره هم به صدا در اومده و اعتراضشون رو به اين کار نشون دادن و براي جريمه اش يک سنگ بزرگ به پاي بيچاره پيلا پيلا بستن، بعدها فهميدم که پيلا پيلا همون پرنده معروفيه به نام توکا که خيلي هم کميابه.

ديگه کارتون مثل اين کارتون "سندباد" رو نمي توني گير بياري که ادم رو با تمامي وجودشون تو دنياي خودش غرق کنه و اونقدر ما اين کارتون رو جدي مي گرفتيم که نگو و نپرس، من نمي دونم کي فيلمنامه اين کارتون رو مي نوشت اما فکر نکنم که ديگه کارتون رو دست اين کارتون سند باد بياد، واي هنوز يادم نمي ره وقتي که اون پسره با باش براي تفريح و ماهيگيري رفته بودن تو جنگل و اون بچه " رامکار" کوچولو رو پيدا کردن و اوردن پيش خودشون تا نگهش دارن، اين کارتون هم هر چند که نمي تونه توي کارتونهاي ماندگار دوران بچگي من يکي قرار بگيره اما جالب بود، روح حاکم بر کارتون زياد کودکانه نبود و زياد جذبت نمي کرد و بخصوص اون سکوتي که توي اکثر فضاي اين کارتون حاکم بودش. اوخ! اوخ ! اوخ! هنوز يادم نمي ره اين " پروفوسور بارتازال" که يه دستگاه درست کرده بودش به نام "آب از گوش بيرون بياور" و کارش هم همين بود که مردمي که از استخر بيرون مي اومدن مي رفتن پاي اين دستگاه واي ميستادن و بعدش هم اين دستگاه دو تا پاي اونها رو مي گرفت و مي بردشون بالا و سر به هوا نگهشون مي داشت و تکونشون مي داد تا اب از گوششون بياد بيرون، البته اين اختراعات هم براي خودش دنيائي داشت به اين صورت که اين پروفوسور کلي فکر مي کرد و فکرش رو مي داد به اون دستگاه و اون دستگاه اين فکر رو اونقدر اينور اونور مي کرد و بعدش به صورت يک قطره به پروفوسور بارتازال تحويل مي داد و پروفوسور بارتازال بقيه کارها رو خودش انجام مي داد.

چقدر اين ژينا کوچولو بيچاره در گوش "پينوکيو" فرياد مي زد که گول اين دو تا شياد يعني روباه مکار و گربه نره رو نخور اما مگه حرف تو گوش پينوکيو مي رفت و اونقدر لج بازي کرد و کرد تا اينکه به حرف اونها رفت يه چاله کندش و پولهائي رو که با زحمت گير اورده بود و يا اينکه امانت کسي بود رو زير زمين گذاشت و روشون هم خاک ريخت و يه سطل اب هم روي اون، به اين اميد که طبق قولي که اون دو تا مکار داده بودن درخت پول در بياد و پينوکيو هم پولدار بشه! بيچاره تا حواسش پرت شد همون دو تا مکار پولهاش رو دزديدن،نمي دونم چرا اصلا يادم نمياد ايا اين کارتون پينکيو سر انجامي هم داشت و يا نه و اصلا سر انجامش چه شد! کسي مي دونه!؟. خيلي جالبه که " پسر شجاع" يه پدر داشت که اسم نداشت و همه به اون مي گفتن پدر پسر شجاع، اين کارتون هم از اون کارتونهاي ماندگاريه که پنج شنبه ها بعد از ظهر شده بود کعبه امال ما و نکته با مزه اش هم همون سه تا شياد بودن به نامهاي شيپورچي و خرس قهوه اي و اون يکي روباهه که يادم نيست، چقدر ما عکسهاي اينها رو روي کتابو دفتر مدرسمون مي چسبونديم رو خدا مي دونه و بس اما يه چيزي که هست من مطمان هستم که اين کارتون خيلي سانسور شده بود و بخصوص اينکه اين پسر شجاع همش داشت با اين دختر کوچولوه مي پلکيد و مادر اون هم يه زن بيوه بود که بعضي وقتها به بهونه دخترش ميومد خونه پسر شجاع ببينه اونجاست و يا نه که پدر پر شجاع هم همونطوري که پيپش رو گذاشته بود کنار دهنش مي گفت خيلي خوش امديد بفرمائيد تو اونها خونه نيستن و رفتن بيرون بازي کنن...!.

من تا حالا ديده ام که مردم از کوچيک تا بزرگ يه سريالي رو دنبال مي کنن و هفته ها هم منتظرن تا ببينن چي ميشه اما فکر نکنم تا حالا کارتوني با اين خصوصيات ديده باشيم به غير از کارتو " پرين" که از هر کسي که مي خواهيد براي اثبات اين حرف سوال کنيد امکان نداشت که جمعه بعد از ظهرها ملت پاي اين تلوزيون ميخکوب نشن تا ببينن که اين هفته براي اين دختر و مادرش که براي پيدا کردن پدرشون راهي سوئيس مي شدن چه اتفاقاتي مي افته و هر چقدر هم که مي گذشت داستان جالب تر شده و اشتياق مردم هم براي ديدن سرانجامش بيشتر مي شد،يادش به خير اما حقيقتا اين کارتون همه خصوصيات يک سريال واقعي رو تو خودش داشت،اون خره يعني "پاريکال" رو که يادتون نرفته،بيچاره هيچ خري به اندازه اين خر تو دنيا بار نبرد و زحمت نکشيد و اونهم اونقدر بدون منت.
چقدر اين "نل" بيچاره براي پيدا کردن مادرش زحمت کشيد اخرش هم وقتي که بهش رسيد با چي مواجه شد!! با قبر مادرش، و اين صحنه رو هنوز يادم نمي ره که وقتي نل بيچاره که اونهمه براي ديدن مادرش همراه با پدر بزرگش زحمت کشيدن و تو بين راه اون شياد هم مزاحمشون مي شد به قبر مادرش رسيد چنان گريه کردم که حد و حساب نداشت و اين کارتونها بيشتر از هر چيزي بر روي دوران کودکي ما تاثير گذار بودن، من نمي دونم چرا برادر نل اينهمه دشمن اين دختر بيچاره بودش و حتي مي خواست اين دختر رو از سر راهش برداره،هنوز هم نمي دونم چرا و شايد هم يادم رفته،ياد اون جعبه اي که نل همراش داشت به خير وقتي که درش رو باز مي کرد يه صداي موسيقي اروم و گوش نواز از توش بيرون مي اومد و وقتي که اين موسيقي همراه مي شد با اشکهاي نل که داره مادرش رو مي بينه اتيش به جون و روح ما بچه ها مي زد.
اقاي "هيکاپ" هم براي خودش دنيائي داشت،وقتي که سکسه مي کرد دو متر مي پريد بالا و ميومد پائين و جالبه که اين هيکاپهاي اون هميشه مايه خوبي براي بقيه بودن که يا موجب دستگيري دزد مي شد و يا چيزهاي ديگه، اگه مي رفت زير کرسي و هيکاپ ميکرد اونوقت خودش همراه با همون کرسي مي رفتن رو هوا.مگه نه!.

کارتون "مسافر کوچولو" هم از اون کارتونهائي بودش که هيچ وقت از يادم نمي ره و بخصوص اون دوستش که توي يه گل زندگي مي کرد و تو عمرم بچه به اين خوشکلي نديده بودم و دروغ نگم اصلا از قضيه مسافر کوچولو و اينکه داستانش از چي قرار بود زياد چيزي يادم نمياد و نمي دونم چرا اين بچه که هميشه يه شال گردن دور گردنش بود چرا تک و تنها تو اون سياره زندگي مي کرد و مي خواست کجا بره، اما يادم مياد که همون دوران برادرم يه بازي خريده بود به نام مسافر کوچولو که مسافر کوچولو يه عصا تو دستش داشت و به هر کجا که اشاره مي کردي به همون طرف مي چرخيد.
سالي يک بار اين اتنوبوس جهانگردي توي شهر "مورچه و مورچه خوار" رد مي شد و اونهم درست موقعي که اين مورچه خوار بيچاره در مرحله حساس شکار اين مورچه سمج بودش و اون اتوبوس باعث شد تا مورچه خوار اين ارزو رو به گور ببره، يادتون مياد کدوم قسمتش رو ميگم!؟. چقدر اين کارتون " مارکوپولو" جالب بودش، و فکر کنم از اون کارتونهائي هستش که اگه يک بار ديگر هم نشون بدن با دل صبر ميشينم و مي بينم.و يا مثلا همين کارتون " دور دنيا در هشتاد روز" که اخرش ما رو جون به لب کرد و با چندين ثانيه مونده به تمام شدن موعد مقرر مي رسن به محل،اين قسمت اخرش ديگه اوج هيجان و دلهره بودش.قبول کنيد اگه شما هم مثل من اين کارتون رو تا اخر دنبال کرديد همين حس رو داشتيد.اين کارتون "بلک و لولک" هم که ديگه از وقتي چشم باز کرديم تا همين اواخر بيخ ريشمونه و مرتب مي بينمشون،راستي چرا اين کارتون رو هميشه نشون مي دن ها! بد نبود اما نه اينقدر که هنوز هم نشونش بدن.

و دهها کارتاون ديگه که اگه بخواهم ازشون بنويسم خيلي طولاني مشه اما اينو مي دونم که همه شماها که تو ايران زندگي مي کنيد و از بچگي اينها رو ديديد با ديدن اين عکسها همين احساس منو خواهيد داشت و مطمانم که همه شما داستان اين کارتونها رو يادتون مياد نه مثل بچه هاي الان که اونقدر کارتون و سبکه هاي تلوزيوني براي انتخاب دارن که فرداش هم يادشون نيست که چيديدن و براي همينه اگه يکي از اون عزيزان اين متن رو بخونه شايد متوجه نشه که من چي دارم مي گم.ياد همگي به خير اما مطمان هستم که اين دوران ديگه براي هيچ کسي تکرار نخواهد شد براي همين با يادش خوش باشيد که غنيمته.،کارتونهاي ديگري مثل " آنت" که و يا اون سنجاب دوست داشتني "بنر" که اين هم از اون کارتونهاي سانسور شده بودش، يعني اينهمه با اون دختره "سو" مي پلکيد يه بوس خشک و خالي هم نکردش!! من که باور نمي کنم و يا کارتون " بچه هاي کوه آلپ" و يا اخر کارتونها "بامزي" و اون شرماني که هميشه خواب بود و يا " بل و سپاستين" که هميشه ارزوي داشتن اون سگ رو داشتم،پشمالو، سفيد و دوست داشتني.و چندين و چند کارتون ديگه که هيچ وقت از يادمون نمي ره تازه من از اون کارتونهائي نام بردم که خيلي سال پيش و در زمون بچگيمون نشون مي دادن وگرنه کارتونهائي مثل " فردي مورچه سياه" و يا "دهکده حيوانات" با اون ببره که هیکلش منو کشده بود و غيره هم هستن که مال همين چند سال پيشن و از يادها نرفته اند.به هر حال بدجوری با دیدن این عکسها یاد دوران بچگی افتادم و اگه اینها رو نمی نوشتم دلم می گرفت...
راستشو بخواهید این مطالبو از جایی برداشتم از وبلاگ قلم ......با عرض معذرت...
خوابهايي كه ميبينيم بازتاب حالات روحي، دغدغهها و ضمير ناخودآگاه ماست. تعبير كنندگان خواب بر اساس نشانههايي كه بعد از بيداري به ياد ميمانند نتيجهگيريهاي جالبي از وضعيت روجي و جسمي فرد بيان ميكنند.
شما ديشب چه خوابي ديدهايد؟......
من زیاد خواب میبینم و بعضی خوابها را در دنیای واقعی هم تجربه میکنم.ولی بعضی خوابها خیلی زیباست ودوست نداری از خواب بیدار بشی..........به گفته شاعران
چو چشمش مست گشت از ساغر خواب, به خوابش آمد آن غارتگر خواب........
اینم یه غزل که مربوط به خوابم هست.......
مژده اي دل كه دل آرام وفا خواهد كرد
با غريبان پس ازين ترك جفا خواهد كرد
وعدهاي داد كه كامت بدهم از لب خويش
اي خوشا عيش من از وعده وفا خواهد شد
داشت يك بار بر خويشتنم يك چندي
رشتة وصل دگر باره دوتا خواهد كرد
گرچه من لايق وصلش نيم اما ز كرم
از لب لعل خودم كام روا خواهد كرد
ورچه زين پيش بسي داد دلم داد و ليك
زين پس از لطف خودم باز دوا خواهد كرد
در ميان من و آن سرو سهي قامت من
ماجرا نيست و گر هست صفا خواهد كرد
هر چه ميگويد اگر يار زبانست دلش
من چگويم كه ز الطاف چها خواهد كرد
همچو فرهاد به تلخي ز تنم طوطي جان
از پي شكّر شيرينش هوا خواهد كرد
تا بود ابن يمين دشمن آن كس باشد
كه بناكامش ازين دوست جدا خواهد كرد
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این نوشته ها فقط برای تنها تکیه گاهم در زندگی هست.......






این روزها تو ملولی ومن نگران فقط می خواستم برایت بنویسم مگر عقیده نداریم که هیچ چیز را تا خدا نخواهد محقق نخواهد شد . مگر به این ایمان نداریم که اگر او بخواهد هر نا ممکنی ، ممکن خواهد شد.
مهر بان مگر از فردای خود خبر داریم که امروزمان را با غم بگذرانیم. شاید همین امروز مجالی برای نفس کشیدن باشد . پس چرا همین امروز را آن طور که می توانیم ودوست داریم زندگی نکنیم. ما خیلی چیزها رو نمی تونیم تغییر بدیم ولی می تونیم اگه سنگ بزرگی کنار راهمون هست ،راهمون رو کج کنیم ومثل آب جاری از کنارش رد بشیم. پس چرا مقاومتی می کنیم که حاصلی جز خستگی ندارد.
عزیز من اگر بدانیم وایمان داشته باشیم که هیچ چیز بی حکمت نیست وهر آنچه اتفاق می افتد بازتاب اعمال خودمون هست. دو رکعت نماز عشق می خونیم وبه خدا توکل می کنیم.
عزیز این طوری هیچ کس نمی تونه دلمون رو خالی از امید کنه مگر نه این که خیلی سختی های دیگر رو هم او کنارمون بوده ورهامون نکرده مهربانم امروز رو با این امید شروع کن بخند که خیلی وقت هست اطرافیانت خندیدنت را به دست فراموشی سپرده اند. حتی امروز هم برای مهر ورزیدن دیر هست شاید که فردایی نباشد.
پدر آنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمیها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
آری خیانت کرده ای افسوس نمی دانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند
به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند
محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند
ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند
ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند
و من امروز به پایان خودم نزدیکم...
پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم راشکستند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر از این دنیا دلم گرفته ....... خیلی دلم گرفته ......از تو گله دارم از تواز تو از تو از تو از تو از تو از تو تو تو تو ..................................
وقتي شب فرا مي رسه
من پشت پنجره ام
بين انبوهي از افكار رنگارنگ
گريه مي كنم
دعا مي كنم
آروز مي كنم
تو دلم داد مي زنم:
خدايا!پس كجايي؟!
تنهام نگذارررررر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتي مي شيني پشت پنجره فقط مي توني نگاه كني و هيچي نگي . مي توني زل بزني به خونه ها ... به ماشينا ... به آدما و بچه هاشون ... به كوه و درختا و آسمون و لكه ابراي دودي و ولگرداي قد و نيم قد ...
به يه چادر گل گلي با زنبيل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بي هيچ خيالي تو كلت ... خيره شي به مسير بي هدف ماشينايي كه مي رن و مي رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن يه لكه ي محو و تيره ي ديگه ... رو چهره ي آسمون اون دوردورا ...
مي توني بشي يه سرنشين ... واسه تك تك سوارياي آواره و ... خودتم كه آواره تر از همشون ...
بري پشت نگاه رهگذرا جا خوش كني ... دست بكشي به دستاي خالي و پينه بسته ي گداني كنار جوب ... يا رو چشماي هميشه خاموش پيرمرد فال فروش كه هيچ وقت نفهميدي غروب كه شد ... خونه شو چه جوري پيدا مي كنه...
قشنگ تر ! ... مي توني بشي خود چشماي شيطون و كنجكاو بچه ها ... به همون شفافي ... همون لطافت ...
مي توني جاري شي ميون شيهه ي زندگي ... غلت بزني و با آدماش رو پوست شهر بافته شي ... مثل پيچك پر پشت و سرسبز پشت حياط ... كه يه روز ديدم آغوششو پر كرده از ديوار و ستوناي چوبي تاب من ... مثل اون قلبي كه تازه مي شه و ... مي تونه خودشو لابلاي اون دلي كه واسش عزيزه ... مثل بافتني من كه تو دستاي خوشبوي مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبي و آبي تر ...
حاشيه رفتم ...
بايد گذشت از ظرافتاي قشنگي كه تو حاشيه ها منتظرن ...
وگرنه مدام دور مي شه از شهرم ... خيلي دور ... مثل اون دخترك سبزابي كه تنها سهمش از همه بخشندگي لاجورداي دريا ... به جاي خنكي بادا و سفيدي موجا و امنيت سايه هاش ... شد يه فاصله ...
يه فاصله به وسعت يخ زده ي اون غربتي كه معناش واسه سبزابي شد ... نياز به نوشتن ... ولع فريادي كه شايد ...
شهرمو مي گفتم كه باز گم شدم ...
زادگاهي كه اگه روزي مثل سبزابي ... بگيرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و ديوونگيهام ... من و خيالاي سبزابي و دورم ...
شهر من ... شهري كه دودي و شلوغ و پر سر و صداست
كه پر از ماشين و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفرياد ... پر پاييز ... پر عطر و نم خاك و خلي و سكر آور باروون ...
ايرانم ... قشنگ ترين وجوون ترين گوشه ي اين دنيا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگي ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز وبلاگم ۱ ساله شد ۱سال گذشت ولی روزهای خوب و بدی داشت که هیچ وقت از یاد نخواهم برد و تک تک روزهاش برای من خاطره شد خلاصه روزی که پای به دنیای وبلاگ نویسی گذاشتم چیزی جز صداقت ننوشتم و نخواستم کسی را فریب دهم و با یک دنیا تشکر از کسانی که این مدت فراموشم نکردند و همیشه به من دلگرمی میدادند با حضور زیبا و پیامهای زیبا و دلگرم کنندشون ...از جمله هستی عزیزم
روزگارتنهای که همیشه و هیچ وقت تنهام نگذاشت.ایلگار جونم
ایلگار که همیشه منو با نصیحتهاش راهنمای میکرد .داداشی محمد
خاطره هاتو نگه دار که همیشه با طرفداریاش منو شرمنده میکرد .وداداشی اون علی
پاتوق من وتو که واقعا به من لطف دارند.همچنین از یه دوست واقعا مهربون و عزیز با اسم مستعار کیانوش ![]()
که خودم گذاشته بید م که واقعا نظیرشو هیچ جا ندیدم وفکر نکنم سحر نازو از یاد برده باشه
اندازه یه دنیا ممنونم امیدوارم که از من دلگیر نباشی.ونون پنیر
نون پنیر که عاشق فرهنگ و عرفان هست.از داداشی سنجد
سنجدکه نظیر حرفاشو جایی ندیدم از وبلاگش خوب استفاده میکنه.از ارش روزگار
ایران کهن ....از ابجی عزیزم هانیه جون
گل یخ که یه خواهر واقعا مهربونه .و خیلی از دوستای دیگه همچنین سپهر
همصدای عشق که بهترین وبلاگ دنیا رو داره ...ازساقی
سنگ صبورکه همیشه حق وحقیقت رامینویسه.. از رنگین کمون از متی ها ازنوشین خانم از اهویی ازمهتار ...................و تمام دوستای عزیزم که با حضور گرمشون منو خوشحال میکردند .بهترین ارزوهارو براتون دارم روزهای پراز شادی و موفقیت و سربلندی................................

سلام بر معشوق
كه چهره اش قمر و چشم او ستاره ي اوست
سلام بر عشق
كه قطره قطره ي اشك شبانه چاره ي اوست
به چشم يار سلام
كه سوز ما
ز نگاه وي و شراره ي اوست
سلام من به سپهر
كه زينت شب ما ابر پاره پاره ي اوست
به شب سلام سلام
كه هر ستاره ي رخشنده گوشواره ي اوست
سلام بر شبنم
كه غنچه بستر و گلبرگ گاهواره ی اوست
سلام بر مادر
که دیده همگان عاشق نظاره ی اوست
به کردگار سلام
که خلق عالم و ادم به یک اشاره اوست
به حق سلام که هرجا طلوع زیباییست
نشان نعمت و الطاف اشکاره ی اوست
ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام به زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()