تبليغاتX
غربت من وتو....غربت تو ومن
!!!<<<......به نام خداوندی که در همین نزدیکی هاست.........>>>.!!!!

         

        

التماست نمي کنم
هرگز گمان نکن که اين واژه را
در وادي آوازهاي من خواهي شنيد
تنها مي نويسم بيا
بيا و لحظه يي کنار فانوس نفس هاي من آرام بگير
تو را به جان نفس هاي نرم کبوتران هرزه نشين
بيا و امشب را
بي واسطه ي سکسکه هاي گريه کنارم باش
مگر چه مي شود
يکبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت کنم ؟
ها ؟
چه مي شود
؟

.........................................         




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:17 توسط ..:: من..... ::..

      

        

        تولدتون مبارک مهید ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به عنوان یه دوست وظیفه داشتم تولدتون را تبریک بگم بهترین ارزوها و شادترین لحظه را براتون ارزومندم .امیدوارم همیشه شاد پیروز موفق و سربلند باشید.

                 اینم از کادو packages

               اینم از کیک تولد که خرابش کرد.

                   

                                               اشکالی نداره ....................

 

     امیدوارم در کنار خانواده گرامیتان بهترینها باشید.

                           و برای هم

                      (مهید)وفادار بمونید.

               

                بازم تولدتون مبارک باشه مهیدا .

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:43 توسط ..:: من..... ::..

 

 Te Waimate Mission graveyard

 

 

 خدايا!

دلم مي خواهد شبيه بي کس ترين آدمهاي روي زمين باشم

شبيه آدمهايي که جز تو ياوري ندارند

از عظمت مهربانيت در حيرتم

چگونه به من محبت ميکني

در حالي که در سرزمين وجودم فصل سرد شيطاني حاکم است.

خدايا!

سجده ميکنم در برابرت که اينقدر در برابر من و گناهان من صبوري

کمکم کن تا اين مهرباني هايت را درک کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 17:7 توسط ..:: من..... ::..

                           

          باز هم شب شد و ماه آمد    

امشب باز نگاهم به آسمان است و چشمانم در جستجوي ماه  

كنار پنجره انتظار؛ دل صدايت مي زند  

 و صدايش در ازدحام صداهاي زميني گم مي شود 

 (( مرا مي شنوي؟))اما انگار انتظارم بيهوده است براي ديدن تو و... ماه

 

انگار دارم تاوان يك حس غريب را پس مي دهم. 

 حس عجيب آشنا بودن يك غريبه

 

شب به نيمه نزديك است و من ؛ هنوز تو را زمزمه مي كنم . 

 دعا مي كنم بيايي و بماني كناره پنجره...

 

ماه من نيامدي... 

و چشمان من خيره به پنجره اتاق تو را مي جويد...

 

ماه را.... 

تولد ت مبارک ماه تنهای تنهایی من 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به همگی و سلام به اون عزیزی که امروز تولدش هست گرچه غربت باعث شده که خیلی چیزهارو از یاد ببری از جمله تولده من و خیلی چیزای دیگه ...ولی من نمیتونم تلافی کنم و بی خیال از روزهای گذشته باشم شاید برای تو مهم نباشه ولی من برای خودم ارزش قرار میدهم و و تولدت را بهت تبریک میگم و از خدای مهربان خواهانم که اگه روزی به جایی رسیدم که بتوانم به خودم افتخار کنم و برای دیگران مایه افتخار باشم ..در زندگیم هیچ چیز را فراموش نکنم و همه چیز را سر جایی خود به بهترین نحو انجام بدم .و تنها چیزی که میتوانم اقرار کنم اینه که فکر نکنم هیچ کس به اندازه من دل نگرانت باشه و باورت داشته باشه.به امید موفقیت بیشتر تو و همچنین لبانی خندان و پراز مهرت.  

  giftgiftgift  packages  




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 9:21 توسط ..:: من..... ::..

                  

هستی جان مصیبت وارده را به شما و خانواده محترمتون تسلیت

                           عرض میکنم

                          روحشان شاد.  

 

عجب رسمیه رسم زمونه
قــصــهء بـرگ و بـاد خزونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
کجاست اون کوچه چی شد اون خونه
آدمـــاش کـــجــان خـــدا مــی دونــه

بـوتـه یـاس بابا جون هنوز
گوشه باغچه توی گلدونه

عـطـرش پــیــچیـده تا هـفـتــا خونـه
خـــودش کجـاهـاست خدا می دونـه
مـــی رن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گـوشــه طـاقــچــه تـوی ایـوونـه

خودش کجاهاست خدا می دونه
خودش کجاهاست خدا می دونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

پـرســیـد زیـر لـب یـکـی با حـسـرت
پـرســیـد زیـر لـب یـکـی با حـسـرت
که از ما بعدها چی یادگاری به جا می مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   مرگ


چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه‌های پریشان از جلو چشم می‌گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک‌ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.
آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند...
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج‌ها و بیدادگری‌های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی‌ها کشمکش‌ها و خودستانی‌های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.
کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اول سلام كنيم به حضرت حوا و آرزو كنيم كه انشاءالله همه ما آدم باشيم و در كنار حوا به سكون و آرامش برسيم . حوا اگر آن گوهر وجودش را حفظ كند و آن عالمي كه در وجود او خداوند نهاده كه يك عالمي است كه نظير عالم سكون و آرمش خودش است چون ساكي غير از خدا نيست در عالم لا ساكن سو الله ولي گفته در كنار اين مي‌توانيد ساكن شويد . يعني اين ساكن من است بنابراين اگر سلام كنيم به حضرت حوا و آن آيت الهي و آن سوره مباركه كوثر كه انا اعطيناك الكوثر يعني ما به تو كوثر عطا كرديم .پس بنابراين بايد شكر گذاري كنيم نماز پرستش است و پرستش هم يعني پرستاري پرستش يعني دورش بگردي پرستار چه كار مي‌كند مي‌آيد بالاي سر شما دعا مي‌خواند آب مي‌آورد، دوا مي‌آورد امكانات رفاه تان را فراهم مي‌كند و معاينه مي‌كند و تسكين مي‌دهد ، اين را مي‌گويند پرستش . وقتي ما مي‌گوييم خدا را پرستش كنيم يعني بايد دنبالش بگرديم ، هر جا كه است . از جمله اينجا خداوند نماينده دارد ، يعني گفته كه بندگان من دور آنها بگرديم به اين قرض بدهيد به آن كمك كنيد گفته من ذي الذي يقرض الله قرضا حسنا كيست كه به من قرض بدهد، خدا خودش را زده به اين مه به من قرض بدهيد خدا چه قرضي مي‌خواهد غني عن العالمين است ، ولي منظورش اين است كه بياييم به همديگر كمك بدهيم و همين حرف را در گوش حضرت حوا هم زد خداوند كه بدان من كمكت هستم و آن مرد نازنيني كه عاشق تو است آن دارد حضور من را اعلام مي‌كنم آن تجلي رحمت من است و تو هم يك تجلي ديگر از رحمت من هستي دو تايتان با هم مكمل و متمم هم ديگر هستيد ، چرا ما نيرويمان را صرف كشمكش و تعارض و مايي و تويي كنيم ، مي‌توانيم دو تامان با هم هم جهت و هم قدم شويم و موقعي به نهايت نيرو مي‌رسيم كه از يك طرف برويم .اگر يكي برود شرق و يكي برود غرب نه اين طرف مي‌رود و نه آن طرف و يك جاي ديگر مي‌روند دو تايشان كشيده مي‌شوند ، به يك راه ديگر مهم ترين سوالي كه در يك ازدواجي كه مي‌شود كرد اين است كه عزيزم تو كجا مي‌خواهي بروي كه آمدي خواستگاري من مي‌گويد كه من مي‌خواهم بروم پيش خدا من عاشق خدا هستم مي‌خواهم برگردم بروم پيش خدا مي‌گويد تو كجا مي‌روي، مي‌گويد من هم اتفاقا همين جا مي‌خواهم بروم آن وقت اينها با هم مي‌توانند يك عمر با خوبي و خوشي و حرمت و عزت با هم زندگي كنند . پدرم مي‌فرمودند كه پدر مابا مادر ما 50 سال يا حالا من يادم نيست كه چند سال بوده مي‌گفتند تمام طول مدتي كه آنها با هم زندگي كرده بودند گزارش كردند زياد عمري نكرده بودند گفتند كه يك بار نشده كه با هم جز با تعارف حتي كه ميل نفرموديد ، بفرماييد. يعني با حرمت و عشق با هم حرف مي‌زدند و هيچ وقت با هم نزاع و كشمكش نداشتند ، چرا ؟ براي اينكه هر دويشان دارند يك جا مي‌روند ، اگر من دارم مي‌روم پيش زيبايي دگر نمي توانم كار زشت كنم ، اگردارم مي‌روم پيش آن خوبي مطلق نمي‌توانم ديگر كار بد كنم كه فقط بايد كار خوب بكنم . بنابراين تو هم كه همان جا مي‌خواهي بروي بنابراين دوتايمان با هم يك نيرو مي‌شويم و چقدر قدرت پيدا مي‌كنيم مي‌توانيم هزار نفر را دنبال خودمان بكشانيم كه ما داريم مي‌رويم تو هم اگر دوست داري با ما بيا . چه بهتر كه انسان هادي راه بشود ، با اعمالش با عشقش با نوع زندگي اش ، بدون حرف كونوا دعاتا بغير السنتكم ، شما داعي الي الله باشيد مردم را به خدا دعوت كنيد بدون زبان مردم نا بينا كه نيستند . به قول نظامي مي‌گويد كه اين ز انصاف بود زور نيست گر تو نبيني دگري كو نيست مي‌بينند مردم بالاخره اگر كه آمدند حض كردند از زندگي شما آن وقت مي‌گويند كه شما ببخشيد دينتان چيست ؟ مذهبتان چيست ؟ عقايد و ايدئولوژي تان چيست ؟ ما هم ياد بگيريم ، ما مرديم از اين زندگي افسرده دلمرده شما چرا اين طور شاد و خوش و خرم هستيد در كنار هم چه كار كرديد ، اينها را برايشان توضيح دهيد كه ما مسافريم ، ما سالكيم ، ما عشقمان به همديگر معني اش اين است كه ما دو نفرمان داريم به يك نفر نگاه مي‌كنيم، عشق در هم نگاه كردن نيست ، با هم نگاه كردن است ، وقتي كه دو نفر با هم دارند به يك نفر نگاه مي‌كنند، اين عشق رخ مي‌دهد. چون ما فقط يك نفر است كه بايد به او نگاه كنيم لعلكم بلقا ربكم توقنون ، اينها را مي‌گويد من همه را برايتان مي‌گويم كه ايمان بياوريد كه شما بالاخره قرار است ، بياييد پيش من و ثم تردون الي عالم الغيب مي‌آييد ، پيش عالم غيب.........

سخنراني دكتر الهي قمشه ا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 18:38 توسط ..:: من..... ::..

ذهن اشفته من

 ذهن آشفته ی من پراست از بریده‌هایی که میخوام فراموشش کنم ولی آیا مگر میشود؟

ورای تمام حرفها
تمام چیزهایی که گفته‌ام
غمی به رنگ سپید
در دلم جریان دارد
که در قرارگاه وجودم
نقش تازیانه را بازی می کند
اینگونه ام که گاهی در لابلای غمهای خود
بر خویش ظاهر می شوم
و ناشیانه خود را به تمسخر می گیرم !
و ناشیانه خود را بزرگ می کنم !
همیشه این میل جستجو
- این جریان ناب زندگی -
مجبورم می کند
تا در برگهای پراکنده ذهنم
به دنبال احساسهایی بگردم
که در بی حواسیهایم به هدر رفته اند
و بارها در تزلزلم سهیم بوده اند
و بارها در استواری ام شریک
گو اینکه در پنداشتهای سطحی ام
هیچگاه نتوانسته ام عمقشان را درک کنم...

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 <طنزپاره>

تعجب

در حاشيه يكي از پاركهاي بزرگ شهر
در خيابان امير آباد
 مجسمه ي مردي ست شايد از برنز يا فلز ديگر
 كه روي يك صندلي سنگي نشسته است و به پارك نگاه مي كند
 او بسيار طبيعي ست
 و كمي هم خسته
 او را طوري ساخته اند
 كه خم به ابرو نمي آورد
او را طوري ساخته اند
كه درد را حس نمي كند
 او را طوري ساخته اند
 كه ظاهرا
چيزي نمي شنود
 چيزي نمي بيند
 چيزي نمي گويد
 و هيچ آرزويي و غصه يي ندارد
 او را دقيقا براي كنار پارك خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با اين مجسمه دوست شدم
چرا كه هر روز صبح زود براي ورزش به اين پارك مي رفتم
چرا كه مي توانستم گهگاه چند كلمه يي با او درد دل كنم
به رازداري او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه مي كردم
من در زمستان گذشته
بعد از اينكه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شايد هم هشت روز با او درددل كردم
فقط هفت يا هشت روز
و در آخرين روزي كه با او درددل كردم
ناگهان تركيد
با صدايي وحشتناك
و من خيلي تعجب كردم
البته نه براي اينكه مجسمه تركيد ....
***
حالا چند جاي مجسمه را وصله پينه كرده اند
و به من هم گفته اند كنار آن مجسمه ننشينم
يعني نوشته اند : دست نزنيد ‚ تازه تعمير است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان مي كنم
تا روزي كه بميرم
متعجب باقي بمانم
البته نه براي اينكه مجسمه تركيد

                                    نظر شما چیه؟

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

        نماز وروزهای همگی قبول حق/ مارو هم از دعاهای خوبتون بی نصیب نکنید.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:6 توسط ..:: من..... ::..


..::پشتيباني::..
بلاگفا.كام

http://files.myopera.com/mminos-music/music/khareji/Volvere.wma http://files.mailboxdrive.com/mp3s/a/armin_rsh@yahoo.com/618086.mp3