دیگه خسته شدم دیگه نخواهم نوشت .
..............................................................................
هستی جان ممنون از همه چیز تو بهترین و عزیزترین دوست من هستی و خواهی بود. هیچ وقت فراموشت نمیکنم.برات ارزوی موفقیت میکنم.و همچنین دیگر دوستان عزیزم ............
سلام
اگه بگویم دارم از غصه میترکم دروغ نگفتم نه همزبونی نه همدردی هیچ کس نیست .
چرا اصلا من اینجا مینویسم مگه کسی نیست که براش حرف بزنم .نه نیست بخدا نیست از همه خستم .
با توهستم تو که خودت را به بی خیالی زدی .چه شبهای که تا سحر با چشمانی پراز اشک خوابیدم /بذار از همین اول بگویم که این نوشته ها برای این نیست که دل سنگیت برایم بسوزد/درست میبینی دل تو از سنگ است /دیگر جای من نیست .....
سالهاست که غرورم را له کردی /سالهاست که موش ازمایشگاهی تو شده ام /چاره ای جز تحمل نداشتم /
دارم از این وضعیت خفه میشم /شبها به خدا میگویم که فردا را به چه امیدی از خواب بلند شم و قدمی بردارم /دنیا را برایم تاریک و سیاه کردی /همه چیز برام سیاه سیاه هست .
میدونم از صدای فریاد من بدت میاد .ولی بذار اینجا فریاد بزنم که کسی نیست به فریادم برسد .من کمک میخوام کسی نیست دلداریم بده؟کسی نیست چاره ای برای دل مرده ام داشته باشد.
مادر دیگر اغوشت نمیتواند مرا ارام کند ........................
پدر با تو میخواهم حرف بزنم ولی نمیتوانم ...................
خدایا پس تو کجایی؟مگر نمیشنوی صدایت میزنم پس کو جوابت .پس اون بزرگی و عظمتت کجاست؟پس چرا دستم را نمیگیری ؟خدایا کجاییییییییی؟به فریادم برس
پس کجایی؟من برای غصه های دلم مرهم میخوام .دیگر هیچ چیز ارامم نمیکند .میخواهم دلم را بردارم از این روزگار بیرون روم .دیگه جایی هیچ چیزی نذاشتی.
.بخدا خستم ......................
دانستم عمل مرا کس دیگری انجام نمی دهد ....... پس تلاش کردم .
دانستم خدای بر من اگاه است............................. پس حیا کردم.
دانستم روزی مرا دیگری نمی خورد .................. پس ارام گرفتم.
دانستم پایان کارم مرگ است ............... پس برای ان اماده شدم.

< عید سعید فطر مبارک باد>
شاد باشید.