نوشته هایم برای مادرم
مادر میدانم در روزهای و شبهای تقویم بسیار گریه و خنده کرده ای میخواهم اینجا برایت بنویسم که من گریه های ترا دیده ام مادر من قطره های اشک ترا لمس کرده ام مادر وقتی لالایی میخواندی صدای بغضت لالایی را قطع میکرد .تو غمگین خسته بودی صدای غمگینت مرا هم به گریه می انداخت .چه شبهای که تا صبح بیدار ماندی و اشک ریختی حتی دستان من هم نمیتوانست جلوی اشکانت را بگیرند .پشت سر هم میامد این اشکها..........
مادر بارها دلت شکست اما لب فرو بستی و هیچ نگفتی تو یک مادر هستی و زندکیت را دوست داری چون مرا داری و نمیتوانی بی خیال همه چیز شوی و مرا تنها بگذاری و بروی .مادر خوبم من تمام شبها را پشت پنجرا به انتظار ایستاده بودی را بیاد دارم چقدر دلنگران بودی ....
مادر میدانم احساس میکنی که هیچ تکیه گاهی نداری نه امیدی نه اعتمادی به این دنیای دروغ و نیرنگ ......تو گفتی که ارامش لحظه هایت را از دست داده ای تو کفته ای این غم همیشه با تو خواهد ماند ..ولی مادر از یاد برده ای روزهای خوبت را ...روزهای که با کوچکترین خنده پدر شاد میشدی سالهاست که خنده از ته دلت را نشنیده ام ....
من نخواهم بخشید کسی را که ارامش را از خانه ما برد انکسی که جای ترا گرفت انکسی را که دلخوشی را از خانه ما برد صفای خانه ما را برد مهربانی خانه مارا برد نخواهم بخشید ...
میدانم خدا را بسیار صدا زده ای ولی مادر دوباره جانمازت را پهن کن دعا کن بسیار دعا کن تا از این غم رها شویم....
میخواهم یه خواهش از تمام کسانی که نوشته های مرا میبینند کنم
خواهش میکنم التماس میکنم که وقتی خانواده ای وجود دارد پدری مادر ی پسری دختری ...
به همدیگر وفادار باشید عمر یک روز تمام خواهد شد ولی انچه میماند خوبی ادمهاست قدر همدیگر را بدانید توی سختهیای زندکی همدیکر را تنها نگذارید ...
بله خیلی سخته اگه بفهمی که تکیه گاه نداری نه امیدی نه اعتمادی
سخته اکه بدونی که به اون کسی که سالها وفادار بودی بیهوده بود .......
سخته که بدونی دیکگه شونه هاش برات جایی برای گریستن نیست ............
خسته از دنیا باشی و همه چیز برایت سیاه باشد ................
خواهش میکنم مواظب زندکیتان باشید و مواظب زندگی دیگران هم باشید..
پدر تو چکار کردی با احساس مادرم ...میدانم حرفهایم را خواهی خواند ...خیلی بد کردی .....هیچ وقت نمیبخشمت...............